تبليغاتX
حیــــــــــــــــــــــلا

حیــــــــــــــــــــــلا

یلداست وقتی از نماندن اشک می ریزی/ پیداست حتی کز لبت پنهان شود چیزی

امشب بیا و آدمِ پاییز را ببین
حوّای برف! زردِ شباویز را ببین
آری تمام! آخرِ آذر...سکوت...دِی
یلدا بلند شو! بیا همه چیز را ببین

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390 15:31 توسط حمیدرضا |


باید برای شعر گفتن زود باشم!

بگذار برگردم به تو... بگذار کم کم

اما نگو یک اتفاق تازه بود این... نه!

این واژه ها تقدیم به... حال خرابم

ماضی، مضارع، می نویسم حالِ ساده

حالا که می خواهم برایت... بی قرارم

تا اینکه من از هر طرف دستی بخواهم

کامل کند این دردهای ناتمامم

عباس! ساده نیست تصویرت بدونِ

دستی که حالا قطع شد از واژه ها، هم

تو یک غزل، یک قطعه قطعه... مقطعت درد

در مطلع چشمم نوشته....کربلایم

چشمت به بی آبیِ مشکت؛ آب گشتی

دعوت به بی ساحل ترین جای جهانم!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390 3:15 توسط حمیدرضا |


همه اش را نگه داشته ام!!!

همه ی آن سیب های دندان زده را

.

.

حالا می فهمم چرا

 سهم ما را

 همیشه...

تو امتحان می کردی!

 ...و امروز، زمین بوی سیب می دهد

...و این بار می دانم دلیلش را:

 تو....

آرام ...

در جای دندانت

بر قلب زمین 

خفته ای!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390 20:58 توسط حمیدرضا |


با موی سیاه...شانه را می دزدید

یک پاسخ او...بهانه را می دزدید

از پرسش من...شانه اش بالا رفت

دیدم که سکوت...خانه را می دزدید

+ نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390 1:51 توسط حمیدرضا |


حالا که صبح، سو زده از دیده ام سپید

فرقی نمی کند، به سجده ی این شکر دعوتید

بیدار شو همه ی مُشتهی به دست

بیدار شو...همه را داده ام نوید

--------------------------------------------

مُشتهی : خواسته و آرزو شده

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390 3:55 توسط حمیدرضا |


دستی زدی به زیر چانه و چشمت به این زبان

زل می زنم به جاده و فعلا، بمن چه ربطشان!

لمسی که باز برای تنم غیر ممکن است

بحثی که رفت روی رگش، مغز استخوان

هی فکر میکنی برای چه من این چنین شدم!

بی اختیار سَرَم داد می زنی که... هان؟!

 با هر سبد، سکوت مرا تازه میخری:

- حیلا ببین تمام شعر تو را حفظ کرده ام... همان!

پس حفظ عشق هم مثال همین تلاطم است؟!

یک دلهره فشار دستم و بی دل به آشیان

این جاده ها که به جایی نمی رسند

جالب تویی که به من گفته ای جوان!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390 4:13 توسط حمیدرضا |


زمستان هم نبود...

دست هایم را به جیب هایم سپردم!


باید از نگاه دخترک می فهمیدم که...

دریای یخ زده، موج ندارد!

در نگاهش غرق شدم...

 

از دست هایش کمک می خواستم!


او... گل هایش را به من فروخت


...و من

تازه فهمیدم:



چشم هایش...



رنگی هم نبود!

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390 3:7 توسط حمیدرضا |


به نامـِ...



"نامه" ام  را از آخِر بخوان!



...و حالا باور کن



 آخِرش "همان" شد که خودت گفتی!


+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390 19:32 توسط حمیدرضا |


یک بار دیگر این کوچه را قدم بزن!...

می خواهم صدای تمام برگ های فصل سوم را بشنوم!

نه...برگی زنده نیست!


ای قلم!... در حسرت فصل چهارم می مانی.

 اینجا رسم است؛

آخرین برگ...

از آخرین فصلِ این دفتر چهار برگ...

همیشه سپید رها شود!

 

برف ها را ببین.  .  .

.

.

.

باز مشقت را ننوشته ای!

...

- پس جریمه ات را ببار...

  باران!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390 17:39 توسط حمیدرضا |


تقدیم به "می شود؟!" از سرکار خانم راسخ

می شود باشی و من باشم و ما، کم باشیم؟

تا که در رویش گل، گاه چو شبنم باشیم

گرچه از صبح، سفر کردن من پیدا بود

در شبی منتظرم باش، که با هم باشیم!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390 13:54 توسط حمیدرضا |


پلک هایت راببند... 

هوا خوب است... 

نم نم بارانم چتر نمی خواهد... بیا

با زبان خودت حرف می زنم

مگر نمی گویی که نت " لا " مبنای موسیقی است؟

 حالا تنبورت را بردار و کوک کن... 

به دو سیم اول آن دست نزن!!

 "لا "... آخرین نت "حیلا "ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389 20:51 توسط حمیدرضا |


اینجا برای بازیِ من برف آمد و رفت

آدم که ساختمش، در الستِ سرد

شاید برای دو چشمش گذاشتم به اشتباه

آن دگمه های پیرهنم را به دست سرد

 

دل در نوای آن غزل از رود بسته ام

برفی که گاه رد شود از سنگ چشم او

حالا چه زود بهمنم از بین می رود

تلمیح و یک اشاره و هنگ چشم او

 

بهمن همیشه برایم بهانه شد

ماهِ غریب، میان زمستانِ هر بهار

شاید به خاطراو، زود آمدم

شاید تولّد او هست در بهار!

 

پاییزهم مقدمه ای زرد نوشت

بر فصل آخرِ هرگز نگفته ها

گفتم که باز نگردم به خاطره

دیدم دلش گرفته قلم از نگفته ها


پـ.نـ...بهمن، ماهِ تولدم هست.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389 22:35 توسط حمیدرضا |


         هوا ابری، تنم تا نیمه درد است

                                      نیا اینجا که دور از هرچه مرد است

         اگر طاقت بیارم زیر این شعر 

                                       چنین ابری نویدش برف درد است

        چراغانی کاج و سال تحویل

                                چه فرقی می کند، امروز "فرد" است

        مسیر خواب در مرز نگاهش

                                      تمنا می کند، اما چه طرد است

       به رنگ سکه ای هم، نا امید است

                               به آتش می کشد زرقاء، چه زرد است

           دویدم تا رسیدم پای حرفش

                                 که دیدم باغ تقدیرش چه جرد است

       مرا در مردمک آتش بیفروز 

                                   نبینم مشت بی کبریت،... تردست!

      سپیدِ پیچ گیسویت ز برف است

                         ببین کبریت می خواهم..... چه سرد است

.............................................................................................

............................................................................

    "زرقاء" :1- آسمانی رنگ 2 - دختری که چشمان آسمانی رنگ داشته باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389 19:41 توسط حمیدرضا |


زندانی افکار بعیدت شده ام ...


                               گریزی نیست ...


آن جا که راه های فرارم ...


                              گریز از راه راه پیراهنت باشد؛

 

                                       هم سلّولت شده ام!

+ نوشته شده در شنبه 27 آذر1389 8:51 توسط حمیدرضا |



به دیده گَردِ طلوع روی ماه می پیچد

 هلال حل شده ای در پگاه می خیزد

ندیده ای معامله ی ساحل و دریاست

    صدف امان بَرَد و هر چه خواه می گیرد

به یادِ تیغِ ضامنِ مَه، ابر می نالد

 به گریه حلّ معمّا به چاه می ریزد

درون چاه و همرهِ مَه، خانه ای بنا کردند

 بدون ربطِ هم، همه اش راه می بیند

دلم نمای پنجره اش رو به باران است

  بخارِ آهِ که، دید از نگاه می چیند؟

نوشت و بست به سرانگشت، بغض خیسش را

فلق شکست و دلم خواند، خانقاه می میرد

---------------------------------------------------------------

امان: امانت

+ نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389 0:54 توسط حمیدرضا |


خطّم بزن، قلمت خواب می رود

                        رنگش به دیشبِ مهتاب می رود

بین حریم دقایق این عهدِ ساعتی

                   از گوشه های امن دلت، آب می رود

از یاد تو، چگونه بسازد مجسّمه؟!

                  سنگی که در سرِ من، ساب می رود

تکرار حس غروب، نیلوفری شدی

                  در چشم من که تیزی لبلاب می رود

این اولین غزلی شد که باد خواند

                    تا آخرش به مصدر این باب می رود

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 لبلاب: گیاهی شبیه به نیلوفر که به درخت می پیچد و برگ های آن نوک تیز است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389 2:46 توسط حمیدرضا |


یک حادثه! شکسته پرم، فکر دام کن

یک فاجعه! بیا و شبی قتل عام کن

دیدی چه زود راهی زندان من شدی

حالا کنار خط خط این دل، سلام کن!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389 1:6 توسط حمیدرضا |


اشکی که شمع ریخت به احوال خویش

 نوری فشاند، که گرفتم به فال خویش

شاید به فکرِ آن نخِ شمع، بود بی قرار

پروانه ای که به شب دوخت بال خویش

+ نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389 1:3 توسط حمیدرضا |


 مانده ام با پای دل بر جای پات

بیقرارم، بی قرار از وعده هات

شطری از تو خفته بر رنج دلم

انتظار کیش مانده، شاه مات!

+ نوشته شده در شنبه 13 آذر1389 2:42 توسط حمیدرضا |


بنا به اصل جاذبه ات سر به زیر می آیم

چرا سقوط سلام؟! سینِ سیب می کارم

دلا! نمازِ شعرِ شبت را شکسته می دانی؟

ـــ: سفیر زادگاه خیال را غریب می دانم

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389 6:59 توسط حمیدرضا |



زمین مرا چه شانه شکسته ببست بر دار

چنین که سنگفرش دلم را شکست بر دار

یقین به پود فتادم که تار می شود چشمت

ببین کجا گره از تو می خورم! دست بر دار

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389 3:16 توسط حمیدرضا |


آمدی در خواب من با مژده ای از بزمِ پار

تا مژه برهم زنم در چشم های انتظار

خوانده ای موضوع انشای لبت،آغاز مهر

بعد تعطیلات چشمی کز فراقت کرده کار

--------------------------------

 پار: گذشته

+ نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389 1:4 توسط حمیدرضا |


همیشه به آنچه که رخ داد، خواست می گویند

چه اخمه ای به رخت! بس بجاست، می گویند

برای سوزن چشم هایت نخی بردار

بدوز مردمکانی که راست می گویند

+ نوشته شده در جمعه 28 آبان1389 0:40 توسط حمیدرضا |


پاییز و پژواکِ سکوتت باورم نیست!

                             باران دگر حق السکوت برگِ خَم نیست

این قامت خشکیده شد، چوبِ لباسم

                            چون دگمه های سبز، بر پیراهنم نیست

گفتی سفر، خندیدم و خواهش نکردم

                            حتما دلت میخواهد و خواهان غم نیست

تو، راست میگفتی و من هم راست گویم

                             عهدی موازی گشته و در راهِ هم نیست

روزی که تو رفتی، بریدم حرف خود را

                              خونش چکیده بر دلم، معمورِ دَم نیست

قرمز شده دلْ دفترت، هر روز خوش باش

                               "تعطیل" های روی تقویم تو کم نیست!


 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389 4:17 توسط حمیدرضا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نام نقشبند صفحه ی خاک ...
تمام اشعار این وبلاگ در سایت انجمن شاعران ایران (وابسته به سایت رسمی آوای دل)
به ثبت رسیده است و کپی برداری بدون اجازه و بدون ذکر نام نویسنده، قابل پیگیری می باشد.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رادیو
اوراد
لغت نامه (فارسی و انگلیسی)
Deep
Dido
L'horizon imprenable‏
Mamak Khadem
Sussan Lari
نادر ابراهیمی
کاووس حسن لی
نگارخانه ماه
Sol
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1390

مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389



پیوندها

قرآن مجید
کرشمه "1"
کرشمه "2"
سارا شعر
قصه سکوت
ردای کهنه
رودوگونه
تابوت
شاعر
زردسرخ
نقد رسانه
نیلوفر سپید
خاکستر گلها
سر ساعت 16
و خدا زن را آفرید
اگر دل دلیل است
نوشتم نوشتی نوشت
...مکالمه ی سکوت در صفحه ی آخر...
فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها
رنگ از رخ تمام قلم ها پریده است
یک فنجان تب(شیوا بلوریان)
شعر می کشد مرا به پیش
...چشمه در تنگ خفه شد
حرفهای نقطه چین دار
فانوس دریایی جنوب
پرواز بدون بال
غزلخواب
لِی لِی
شٍیدا
" او "
...وقتی
باغکوچه
بانوی ماه
عصر شعر
تک ستاره
ماه نقره ریز
ماه من هنوز
غزلواره های نگاه
در فضای باکرهِ شب
درست یادم نیست
گنگ بودن به زبان مادری
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin